تبلیغات
رسول قاسمی - دو داستان زیبا و کوتاه و آموزنده.شعر غارتگر
 
رسول قاسمی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رسول قاسمی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرخودرا راجع به وبلاک بگویید







دو داستان زیبا و کوتاه و آموزنده.شعر غارتگر

دانه ای كه سپیدار بود

دانه كوچك بود و كسی او را نمی دید.سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشمها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : ((من هستم ، من اینجا هستم ، تماشایم كنید .))

اما هیچ كس جز پرنده ها یی كه قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می كردند ، كسی به او توجهی نمی كرد.

دانه خسته بود از این زندگی ، از اینهمه گم بودن و كوچكی خسته بود. یك روز رو به خدا كرد و گفت :

((نه ، این رسمش نیست. من به چشم هیچ كس نمی آیم. كاشكی كمی بزرگ تر ، كمی بزرگتر مرا می آفریدی .)) خدا گفت:

((اما عزیز كوچكم ! تو بزرگی ، بزرگ تر از آنچه فكر می كنی . حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی .رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كرده ای . راستی یادت باشد تا وقتی كه می خواهی به چشم بیایی ، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان كن تا دیده شوی. ))

دانه كوچك معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد.

سال ها بعد دانه كوچك ، سپیداری بلند و با شكوه بود كه هیچ كس نمی توانست ندیده اش بگیرد.سپیداری كه به چشم همه می آمد.

   

                    1258853-lg.jpg

دانه می كارم تا صبوری بیاموزم

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یكی شتاب را بر گزید و دیگری شكیبایی را. اولی گفت :

(( آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جست و جوی حقیقت دوید. )) آن گاه دوید و فریاد بر آورد :

)) من شكارچی ام ، حقیقت شكار من است.))

او راست می گفت ، زیرا حقیقت ، غزال تیز پایی بود كه از چشم ها می گریخت.اما هرگاه كه او از شكار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود.همیشه او پیش از آنكه چشم در چشم غزال حقیقت دوخته باشد ، او را كشته بود. خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود. اما حقیقت غزالی است كه نفس می كشد. این چیزی بود كه او نمی دانست.

دیگری نیز در پی صید حقیقت بود. اما تیر و كمان شتاب را به كناری گذاشت و گفت :

(( خداوند آدمیان را به شكیبایی فرا خوانده است. پس من دانه ای می كارم تا صبوری بیاموزم.))

و دانه ای كاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شكیبایی سبزه زار شد و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند. بی بند و بی تیر و بی كمان.

و آن روز ، آن مرد ، مردی كه عمری به شتاب و شكار زیسته بود ، معنی كاشتن و دانه و صبوری را فهمید . پس با دستهای خونی اش دانه ای در خاك كاشت.

گزیده ای از كتاب هر قاصدكی یك پیامبر است . اثر عرفان نظر آهاری.





نوع مطلب : مقالات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
--- -----

استخاره با قرآن کریم
دریافت کد استخاره آنلاین

-------- ----------
---------- ------- -------- ------- ------ -------- ------------ <

----- ابزار پرش به بالا ------- -----------